واجد على خان
26
علم الأبدان ( فارسى )
از ان چنان كه اطبّا گفتهاند كه خلقت پسر بسى روز تا چهل روز تمام شود و خلقت دختر بچهل تا پنجاه روز و بعد از ان تا مدت شش ماه كه اقل مدت وضع حملست جنين در نشو و نما مىباشد و معلوم باد كه هرگاه منى مرد و زن به امتزاج همدگر در رحم قرار گيرد آن را نطفه خوانند و بعد چند روز هرگاه غشاى بر وى پديد آيد همچون پرده كه بر سطح خمير مىافتد علقه نامند و چون گوشت ظاهر شود مضغه خوانند و چون شكل اعضا ظاهر گردد و جنين گويند بفتح جيم و چون حس و حركت در ان حاصل آيد حيوان نامند و اطلاق جنين درين وقت نيز مجازا آمده و جنين در دو چند ايام اتمام خلقت به حركت مىآيد و در سه چند ايام حركت از رحم بيرون مىآيد مثلا اگر خلقت بسى و پنج روز تمام شده باشد بهفتاد روز حركت مىكند و به دو صد و ده روز كه هفت ماه باشد بوجود مىآيد و آنكه به ماه هفتم از رحم برآيد اكثر آنست كه بماند و بزيد و اگر خلقت بچهل روز تمام گردد پس بهشتاد روز حركت كند و به دويست و چهل روز كه هشت ماه باشد بوجود آيد و اين هرگز نماند زود معدوم شود و نادر بود كه يك هفته بزيد و بهدايت ربانى بقياس مؤلف اين نسخه سبب مرگش آنست كه هشتم خانه مرگست بموجب قاعدهء علم نجوم و هر مولودى بخانهء مرگ كه هشتمست بوجود آيد هرگز بهره از زندگانى نبرد فى الفور بعدم رود و در اكثر مدت وضع حمل طبعى ماه نهمست و اطبّا سبب مرگ مولود ماه هشتم چنين گفتهاند كه جنين به ماه هفتم قصد خروج مىكند و بسبب ضعف خرق علائق نتواند نمود و از ان تكليف رنجور شود و باز به ماه هشتم قصد خروج كند و برآيد و بسبب المهاى متواتر كه به ماه هفتم و هشتم برداشته مضمحل شود و راه عدم گيرد اما در قياس اين فقير منتخب اين سطور اين وجه معتبر نيست زيرا كه جنين به ماه هفتم صحيح بوده و خرق علائق ازو صورت نهبسته به ماه هشتم با وصف ضعف الم سابق چگونه خرق علائق تواند نمود و جنين در رحم مادر بجنين هيئت مىباشد كه هر دو زانو افراشته و به شكم پيوسته و هر دو دست بر زانو نهاده يمنى بر يمنى و يسرا بر يسرا و سر در ميان هر دو زانو افگنده و پاىها به اسفل منتصب مىباشد اما وقت وضع حمل بسبب قطع علائق كه وى را بدين شكل و هيئت داشت بنا بر ثقالت طرف سر بالطبع واژگون مىشود و تولد طبعى همينست كه سر بر آستان آيد و اگر از پاى درآيد غير طبعىست و اكثر خطر دارد و در رحم روى پسر بجانب پشت مادر مىباشد و روى دختر بسوى شكم مادر الغيب عند اللّه و معلوم باد كه خون